{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

p20

#درخواستی
#شاهزاده_خشن_من
(قردا صبح)
ات و ته داشتم صبحانه رو روی میز میزاشتن که بخورن
تهی: مامانی (مظلوم)
ات: تههههه بیا این بچه مشکوکه
تهی: مامان چیزی نیست فقطـــــ... فقط(لپاش سرخ شد)
ته: عاشق شدی کلک؟(برای جوک گفت)
تهی: بابا تو از کجا میدونی!
ته داشت ابمیوه نیخورد که با این حرف تهی پرید تو گلوش
ته: چییییی(داد)
ته: بابا یک پســ......
ته: شما بی جا کردی نه خیلی زوده ایشاالله چند سال دیگه
تهیانگ: بابا خب اگه کس قابل اعتماد باشه چی
ات: تورو خدا تو مشکوک نباش خواهرت مارو سکته داره میده
تهیانگ: اههه منظورم اینه که من و تهی هم رو دوست داریم
با این حرف ته قلبش رو گرفت و غش کرد و ات براش اب قند درست کرد
ته: ما تو تربیتتون چی کم گذاشتیممممم
ات: هیسسس حرص نخور بیا اب قند بخور
ته:اصلا شما ازدواج کردین مادرش هم میشه عمش و پدرش هم داییش میشه
ات: اونجوری ما میشیم پدربزرگ و مادربزرگ مادری و پدری تو یک شب هم مادر زن و پدر زن میشیم و هم پدر شوهر و مادرشوهر
ته: عمرا بذارم باهم ازدواج کنین
تهیانگ: ولی بابا....
ته: بابا نداره شما هنوز بچه هستین احساسی تصمیم میگیرین
تهی: باشه(درحال خندیدن)
ات: چرا میخندی
تهیانگم شروع میکنه خندیدن
ته: چرا دارین میخندین؟ حرص خوردن من خنده داره؟
تهیانگ و تهی میزنن قدش
تهی: وای قیافشونو دیدی🤣🤣🤣
تهیانگ: ارهههه خیلی باحال بود 🤣🤣🤣
ته: قضیه چی بود
تهی: اومدیم ایسگاتون کردیم حوصلمون سر رفته بود اخه😂😂😂
ات: ته خاک بر سرت با اون تربیتت
ته: تربیت توهم هست ها
(تهی و تهیانگ درحال بالا اوردن چون انقدر خندیدن)
(نزدیک غروب)
دیدگاه ها (۲)

چیزی نیست اشغال رفت تو چشمم😭😭😭

p21

p19

اره خودتو میگم♥😉🫦🫵🏻

p22

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط